
دوش بر میکده رفتم به نظر رفع نیازم
دوش بر میکده رفتم به نظر رفع نیازم خرقه و جامه و سجاده شده عینِ نیازم به سر سجده و تسبیح بُدَم کز رخِ مطرب

دوش بر میکده رفتم به نظر رفع نیازم خرقه و جامه و سجاده شده عینِ نیازم به سر سجده و تسبیح بُدَم کز رخِ مطرب

رهنمایان حقیقت جملگی باده پرستند ماهرویان طریقت ز صفا جام شکستند راهبانِ درِ دیر و زاهدانِ درِ معبد از گدایان جفا دیده دگر روی ببستند

ای قبلهی خوبانِ ما ای جان و ای جانانِ ما ای عاشقان را رهنما ای فخر ما ای روح ما عمریست اندر کوی تو دائم

من این دردِ زمان را با که گویم رفیقا این نهان را با که گویم من این طوفان سخت و جانفزا را بجز روی حریفان

عاشقان از رهِ لطفت به مرادی نرسیدند عارفان نعرهی مستانهی ما را نشنیدند مگرت راهِ نظر را دگری بر تو نیاموخت که نظر بر دلِ

من این سخن نه بگویم که سِّر دل باشد در این سراچه ی ترکیب، خون دل باشد اگر که رفته ام امشب ز دِیر، راه

مطرب به راه بادیه ایمان نثار کرد شکر خدا که نوگلِ دستان بهار کرد از سوز سینه ی من و از آه نیم شب سنبل

تا کی بُوَد انتظار، کار من وتو بر گردن روزگار، کار من و تو چون چرخ بچرخید غزالم برمید در گردش دیگرش، زمان من وتو

امشب براه کوی رُخَت جان نهادهایم جانی که بود، بر سر جانان نهادهایم در ره بر آمدیم چو از جای بر شدیم بر خاکِ راه

ما سِّر کُن فکانیم، مارا که می شناسد از دیده ها نهانیم، ما را که می شناسد هر چند بر زمینیم با خاک ره نشینیم
آخرین دیدگاهها