
عاشقان از رهِ لطفت به مرادی نرسیدند
عاشقان از رهِ لطفت به مرادی نرسیدند عارفان نعرهی مستانهی ما را نشنیدند مگرت راهِ نظر را دگری بر تو نیاموخت که نظر بر دلِ

عاشقان از رهِ لطفت به مرادی نرسیدند عارفان نعرهی مستانهی ما را نشنیدند مگرت راهِ نظر را دگری بر تو نیاموخت که نظر بر دلِ

من این سخن نه بگویم که سِّر دل باشد در این سراچه ی ترکیب، خون دل باشد اگر که رفته ام امشب ز دِیر، راه

مطرب به راه بادیه ایمان نثار کرد شکر خدا که نوگلِ دستان بهار کرد از سوز سینه ی من و از آه نیم شب سنبل

تا کی بُوَد انتظار، کار من وتو بر گردن روزگار، کار من و تو چون چرخ بچرخید غزالم برمید در گردش دیگرش، زمان من وتو

امشب براه کوی رُخَت جان نهادهایم جانی که بود، بر سر جانان نهادهایم در ره بر آمدیم چو از جای بر شدیم بر خاکِ راه

ما سِّر کُن فکانیم، مارا که می شناسد از دیده ها نهانیم، ما را که می شناسد هر چند بر زمینیم با خاک ره نشینیم

رازیست اندر دل نهان ، گو بشنود پیر و جوان در سرسرای این جهان، یارب عیان کن این نهـــان رو عاشق بیدار جو ، از
آخرین دیدگاهها