| دوش بر میکده رفتم به نظر رفع نیازم | خرقه و جامه و سجاده شده عینِ نیازم |
| به سر سجده و تسبیح بُدَم کز رخِ مطرب | همه سجاده و محراب، برون شد ز نمازم |
| شده بودم به مثالِ رُخِ آن مِهر فروشان | که به یکجا همگی پهن کنم آنچه نیازم |
| اگر از جلوهی ذاتت شرری بود بدین سوی | حاضرم کز دل و جان بر شررت روح ببازم |
| نازِ نازک طلبان نوش بُوَد نیک بدانم | ناز کن بر سرِ ما تا شود آن را بنوازم |
| گرهام باز کن از گیسوی خود، روی مگردان | مگر از گیسوی تو ساز کنم، تار بسازم |
| از فراغت شبِ هجران نشود صبح حریفا | بگذارم که چو آتش به فراغت بگدازم |
| نظری کن که به هر کوی که رفتم نشنیدم | سخنی از رهِ لطفت که کشم پرده ز رازم |
| ای همه نورِ دو دیده تو کنی چارهی کارم | که دگر کس نتواند بکِشد بند، ز بازم |
به اشتراک بگذارید




آخرین نظرها: